لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی سر رسد از سر کوه.
چه کسی پشت درختان است!
هیچ می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
قسمتی از شعر در گلستانه صحراب سپهری
ساعت: 21:0
تاریخ: جمعه بیست و نهم تیر 1386
